| تعبیر یک خواب، گودالهای فلزی شهر عزیزمان کرج | |
کاوه خان، مهندس بیسواد: چند روز پیش به همراه عهد و عیال و سه فرزند عزیزتر از جان سوار بر مرکب فرسوده مان شدیم تا گشتی در خیابانهای شهر بزنیم و ترافیک به هم تنیده شهر را نظاره کنیم تا شاید کمی دلمان باز شود و یا با دلی سرشار از آرامش و آسایش ناشی از فضاهای فرح بخش شهری به خانه بازگردیم، اما چشمان مبارکتان روز بد نبیند همچنان که در حال حض بردن از در کنار خانواده بودن در همان مرکب فرسوده مان بودیم به همراه صدای دلنواز خدابیامرز پاوروتی مرحوم که نور به قبرش بباره یا نباره برای ما فرقی نمی کنه که به ناگه صدای مهیبی به همراه تکان، تکان های شدید، مدار لذت بردنمان از زندگی را پاره و پوره کرد، از ماشین که پیاده شدم دیدم بله چرخ های جلوی ماشین در حفره ای که خیر، در خندقی فرو افتاده و به هیچ زحمتی هم قرار نیست دربیایند. بعد از کلی فکر و تفکر که این عقل به ظاهر کاملمان راهی برای بیرون کشیدن این آئینه دق (ماشینم را می گویم) از این خندق به کمک جرثقیل و رهگذران و... و... خلاصه چشمان مبارک سلامت باشد و هرگز بد نبیند، پس از درآمدن ماشین تازه فهمیدم که آنچه در آن فرو رفته بودیم چاله نبوده بلکه فرو رفتگی اطراف یک دریچه فلزی در میان یک خیابان اصلی بوده است که چشم ما که انشاا... کور نشود آن را ندیده است، به هر حال، چند صد هزار تومان ناقابل خرج به روزآوری کمک فنرها و جلوبندی این مرکب فرسوده گردید اما چند ساعت معطلی و غرغرهای فرزندان عزیزتر از جان و سرکوفت های عیال که این چه ماشینیست و این چه وضع رانندگی است و... آخه مگه چاله به این بزرگی رو ندیدی و.. بماند که این قصه سر دراز دارد اما اصل ماجرا، شب بدون شام و گرسنه سر بر بالین نهادم تا صبح خروسخوان از خانه در شویم و یک لقمه نان و... فکر چاله و دریچه های فلزی و ماشینم از ذهن بیرون نمی رفت تا بالاخره به خواب رفتم و خواب عجیبی دیدم بشنوید: خواب دیدم حوالی ظهر بود، یک عدد ماشین زانتیای نقره ای طول خیابان طالقانی شمالی را به سرعت طی میکرد، اگر اشتباه نکنم حوالی چهارراه بهار بود که طفلی دچار همان حادثه ای شد که شب گذشته برای این حقیر رخ داد، به داخل یکی از همین گودالهای فلزی (درپوش های فلزی) افتاد و بنده خدا که انگار بدتر از ما یا چشمانش ضعیف بود که در روز روشن این چاله را ندید یا تازه به این شهر آمده و چاله چوله هایش را نمیشناسد، ماشینش همچو یک کشتی در طوفان افتاده بالا و پایین شد که اگر کمربند ایمنی را نبسته بود حداقل سرش یا به شیشه جلو می خورد یا به سقف ماشین، دلم برایش کباب شد، جلو رفتم، به شیشه زدم، شیشه را پایین داد، گفتم: غصه نخور: اینجا کرج است، پر از چاله و چوله، این که چیزی نیست، دیشب من ... داشتم ادامه می دادم که صحبتم را قطع کرد و گفت: " من شهردارم و دستورات خواهم داد تا چاله ها پر شوند و دریچه ها اصلاح خواهند شد"، گفتم: اگر تو شهرداری من هم فرماندارم، برو آقاجون. با خودم گفتم انگار عصا قورت داده بود با این حرف زدنش، تو همین فکرا بودم که همسر محترمه صدایم کرد که پاشو قبل از رفتن برو 2تا نون بگیر، نون نداریم. از خواب پریدم، در مسیر نانوائی بودم که مدام خوابم را برای خودم تعبیر می کردم و می خندیدم. با دو عدد نان بربری خاش خاشی فرد اعلا و پنیر تبریز به خانه برگشتم که سفره صبحانه پهن بود، سر سفره صبحانه ماجرای خواب دیشب را برای عیال تعریف کردم. پس از یک روز پرتلاش بی وقفه گفتم ای کاش واقعاً شهردار در یکی از این چاله ها می افتاد. سر مبارک را درد نیاورم... شب داشتم به خانه برمی گشتم که دیدم چند کارگر در حال پر کردن و درست کردن یکی از همین درپوش های فلزی هستند، گفتم خدا پدرتون را بیامرزد، به یک خیابان دیگر رسیدم دیدم باز کارگران...، در چند خیابان همین موضوع تکرار شد، به خانه که برگشتم به عیال گفتم، خانم انگار خوابم تعبیر شد و یا شهردار و یا یکی دیگر از آقایان در تور یکی از چاله هائی که مردم هر روز توش می افتن، افتادند که همه جا را دارند درست می کنند. که خانمم جواب داد: برو سر کوچه یه دونه رب بخر، رب نداریم، سر راهت هم لباس ها رو از خشکشوئی بگیر، فردا لباس نداری بپوشی، بنده هم گفتم: چشم خانم، امر دیگه ای نیست. گفت: ماشین درست شد یا هنوز تعمیرگاست، گفتم: هنوز تعمیرگاست امر دیگری نیست. گفت: از بقالی گل گاو زبون بخر، دم کنم بخوری، شبها کابوس نبینی، داشتم دوباره می گفتم چشم که زنگ در خانه به صدا درآمد... ادامه دارد.
منبع خبر هفته نامه نوین | فرستاده شده توسط Admin چهارشنبه,10 تیر 1388 (بار خوانده شده است:105)  | آرشيو |
|
|
|
|